الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

43

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) حديث بيست و هفتم ابن قولويه به اسنادش از على بن ابى طالب عليه السّلام گفت : « روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به ديدن ما آمد پس طعامى نزد او آوردم و امّ ايمن ظرفى خرما و كاسه‌اى از شير و سر شير به هديه آورد آن را نزد آن حضرت گذاشتيم از آن بخورد و چون فارغ شد من برخاستم بر دستش آب ريختم چون دست بشست روى و محاسن را به ترى دست بماليد و به مسجدى در كنار خانه به سجده رفت و بسيار بگريست آنگاه سر برداشت و هيچ كس از اهل بيت جرأت نكرد چيزى بپرسد پس حسين عليه السّلام برخاست و آهسته رفت تا بر ران آن حضرت بر آمد پس سر او را به سينه چسبانيد و زنخدان خويش بر سر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نهاد و گفت : اى پدر از چه گريه مىكنى ؟ گفت : اى فرزند من به شما نظر كردم و مسرور شدم از ديدن شما چنان كه پيش از اين اينطور شادمان نشده بودم پس جبرئيل بر من فرود آمد و مرا خبر داد كه شما كشته مىشويد و محلّ كشته شدن شما از هم دور است پس خداى را حمد كردم و خير شما را از او خواستم . حسين عليه السّلام گفت : اى پدر پس قبور ما را كه زيارت مىكند و به ديدن ما مىآيد با اين دورى و جدائى ؟ گفت : طوايفى از امت من كه بدين زيارت برّ وصلت من خواهند و من هم در موقف به ديدن آنها روم و بازوهاى آنها را بگيرم و از اهوال و شدايد موقف برهانم » . ( 2 ) حديث بيست و هشتم به سند متّصل از ابى عبد الله مفيد ( قدس سره ) در ارشاد گفت : « روايت كرد اوزاعىّ از عبد الله بن شدّاد از امّ الفضل بنت الحارث كه وى بر رسول خدا داخل شد و گفت : يا رسول اللّه دوش خوابى منكر ديدم ! رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : چيست ؟ گفت : آن خوابى سخت ناخوش است . فرمود : چيست ؟ گفت : ديدم گويى پاره‌اى از گوشت تن تو بريده و در دامن من نهاده شد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : خير است كه ديدى فاطمه عليها السّلام فرزندى آورد و او در دامن تربيت تو باشد . پس فاطمه عليها السّلام حسين عليه السّلام را آورد امّ الفضل گفت : او در دامن من بود چنان كه رسول خدا فرمود پس روزى او را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بردم آنگاه نظرم به ديدهء او افتاد ديدم اشك مىريزد گفتم : پدر و مادرم فداى تو يا رسول اللّه تو را چه مىشود ؟ فرمود : جبرئيل نزد من آمد و خبر داد كه امت من فرزند مرا مىكشند و مشتى از تربت او براى من آورد سرخ رنگ » .